خرید بک لینک

وقت خواب است و دلم پیشِ تو سرگردان است

شب بخیر،ای نَفَسَت شرحِ پریشانیِ من...

برچسب: وقت خواب است,ببستی چشم یعنی وقت خواب است,ببستي چشم يعني وقت خواب است,بستی چشم یعنی وقت خواب است, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 19:37

پسرِ همسایه مان از کوچه ای که در حیاطمان توش است(خوب آدرس دادم؟!کوچه پشتی!) در طبقه سوم زندگی میکند.از این پسرها که تُپُل شکل هستند و موهایی کوتاه دارند.مزاحمتی ایجاد نکرده بود و همیشه با خودم میگفتم چه پسرِ خوب و آقاییست.چقدر با شخصیت و مؤدب و سر به زیر...خیلی انسان و خوب...تا پارسال اوایل زمستان بود دیدم از آسمان صدای سگ می آید:| چادر چاقچول کردم که برم و برای سوپر داگ دست تکان بدهم و سوت و جیغ بکشم و تشویقش کنم که سرِ سیاهِ زمستانی در آسمانها چرخ می زند تا حیوانات به دام افتاده را نجات بدهد که پا که از درِ هال بیرون گذاشتم آه از نهادم بلند شد... یک سگِ هاسکی

برچسب: انسانم آرزوست facebook,انسانم آرزوست به انگلیسی,انسانم آرزوست,انسانم آرزوست عصار,انسانم آرزوست متن,انسانم آرزوست عصار دانلود,انسانم آرزوست یعنی چه؟,انسانم آرزوست از عصار,انسانم آرزوست wiki,انسانم آرزوست عصار mp3, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:31

شیرینی پختن را از بچگی دوست داشتم.از آن زمانی که مادرم آرد و آب را قاطی میکرد و کمی هم نمک به آن میزد و دستم می داد تا با آن بازی کنم و من ادای کیک پختن های مادر را در می آوردم.نان گیس باف میپختم و کیکِ چند طبقه...!بوی مایه خمیر روحم را جلا میدهد.وقتی از گشت زدن در خیابانِ مورد علاقه ام هم نا امید میشوم به آشپزخانه پناه می آورم و شروع به پختن میکنم.نمی دانم چه سری است که هرچه میپزم،بارِ اول و دوم و سوم ندارد.هر ده بارش به یک کیفیت میشود اما بعضی ها جان،معمولا فقط بارِ اولش خوب میشود و اگر همان نوع کیک یا شیرینی را بار دوم بپزند،میسوزد،کم شیرین میشود،شیرینیش

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:31

چند هفته ی پیش توی مسنجرِ تلگرام پیامی دریافت کردم با مضمونِ عنوانم!و کلی قربون صدقه و احوالپرسی شده گرم و دختر تو کجایی ستاره سهیل شدی یاد ما نمیکنی و فلان و فلان.بعدش دعوتم کرد به بستنی و قدم زدن باهام تو خیابون و کمی تفریح.دختری که سه سال ازم کوچیکتره و دنیاهامون تا حدود بسیار زیادی از هم دوره.خلاصه که روزی سه بار پی ام که بریم بیرون و منم علیرغم میل باطنی پذیرفتم.رفتیم و گشتیم و یه بستنیم خوردیم و هرکی مهمون خودش بودا!یه وقت فکر نکنین من میذارم کسی حساب کنه!خلاصه که اون رو بگذشت و تا همین دیروز پیامهای محبت و دوستی چقده خوبه و اینا ادامه داشت و من ذوق

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:02

یه چیزایی دیدم،یه حرفایی شنیدم و یه چیزایی رو حس کردم از ظلم یه آدمایی یه آدم که به تنهایی زندگی هزاران هزار آدم رو به فنا داده...چطور ممکنه یه نفر بتونه،اجازه پیدا کنه،این حق رو داشته باشه که با زندگی و جون آدمای دیگه بازی کنه؟برا زندگی دیگران تصمیم بگیره و بخاطر حرف زدن،بخاطر خواستن و ابرازِ عقیده و بیانِ نظر،آدمای دیگه رو ... واقعا نمیدونم چرا؟تو کله ی اینجور آدما چی میگذره؟مغزشون چه رنگیه؟تو سرشون به جای مغز چیز دیگه ایه؟شرف دارن؟آدمن یا فقط قالبِ آدما رو دارن؟چرا خدا دربرابرِ اینهمه ظلم و زور سکوت میکنه؟مامان میگه خدا که نمیتونه بالا سرِ تک تک آ

برچسب: خدایا می بینی,خدایا میبینی دارم میمیرم,خدايا ميبيني دارم ميميرم,خدایا منو میبینی,خدایا میدانم که میبینی,خدایا تو میبینی,خدایا مرا میبینی,خدایا خودت میبینی,خدایا میدونم که میبینی,خدایا میدانم ک میبینی, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:02

زل بزنی توی قهوه ایِ چشمانش و حرف بزند،بگوید و بگوید و تو هیچ نشنوی.مکان،زمان،همه می ایستند و تماشا میکنند این لحظه را،این باهم بودن را،این توی با من و این منِ بی تو را...این توی خالی از هرگونه خواستنِ من...حرف بزنی،بگویی و بگویی و من هیچ نفهمم از کلماتت و فقط آهنگِ خوشِ کلامت،زنگِ صدایت بنشیند روی تک تک ذرات وجودم و من مست شوم...مست شوم از شنیدنِ صدای خوش آهنگت...زور میزنم که جمع کنم حواسم را به گفته هایت،به کلماتی که بر زبان جاری میکنی،که در آورم از تهِ این نگاه چیزی برای آرام کردنِ این دلِ گیر...گیر پیش قلبِ شکسته ات اما...نیست؛هیچ چیزی از تو برای من نیس

برچسب: ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن,اي مرگ بر اين ساعت بي هم بودن,شعر ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن,ای مرگ به این ساعت بی هم بودن, نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:02

-تا حالا شده بری جلوی آینه به خودت بگی حالت چطوره عشقم؟ +نه... شاید لازم باشه یه وقتایی آدم با خودش خلوت کنه،به خودش جایزه بده و خلاصه که با خودش حال کنه. +دیروز رفتم کافه -تنها؟! +آره -وا!!! مگه تنهایی کافه رفتن چه اشکالی داره؟حتما باید یکی که بهش هیچ شباهتی نداری رو دنبال خودت اینور اونور بکشی؟که چی بشه؟که نگن خُلی؟خب بگن!به ... .تنهایی خیلی سخته،تنها بودن خیلی دردناکِ ولی وقتی تو تنهایی میتونی اون چیزی باشی که خودت دوست داری،خیلی بهتر از اینه که با آدمایی بُر بخوری که از جنس تو نیستن... باهاشون خوشحال نیستی و لبخندت عاریه است...بودن تو جمعی که جسمت توی اون ج

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:02

توی مطب آقای دکتر منتظر بودم و مادر جان داشتن مشاورات و راهنمایی های مورد نیاز را از خانم منشی دریافت میکردند و من طبق معمول همیشه گوشی درآوردم و در آن مکان عمومی شروع کردم به سلفی گرفتن و ... که ناگهان چشمم به دیوارِ شیشه ایِ سالن انتظار و منظره ی غروبِ دلنوازِ پشتش افتاد... غروبِ این بلوار بغض عجیبی به گلوی من می اندازد همیشه و همیشه...خیلی روزا،وقتی نا امید میشدم از زمین و زمان و آسمانیان و زمینیان،راه کج شده رو کج تر میکردم و از این خیابون که به خیابون عشاق هم معروفه به منزل مراجعت می کردم و چقدر با خودِ تنهام اینجا دوتایی خاطره داریم!عآصی جان یادته او

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:02

باید به خرمالوهای کال سر بزنم،سبزی آنها بعد از صورتیِ خوشرنگِ شکوفه هاشان... به انار های سبز،سبزی شان پس از نارنجیِ غروب گونه ی گلنار... به آدم های ناپخته،که هنوز گرمای تبِ عاشقی بر گِلِ خامِ بدنشان ننشسته... آنها که هنوز قلبشان نزده برای محبوبی زمینی... هنوز مقدم ندانسته اند دیگری را بر خود... باید به همه سر بزنم؛ باید بگویم اتفاق بزرگی خواهد افتاد؛ همه باید بدانند،پاییز در راه است...

برچسب: نویسنده: ماهان توکلی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:01

صفحه بندی